تبليغاتX
نگین سبز
امروز روز خوشی داشته باشید
*** برای پیدا کردن مطالب مورد نظر خود به آرشیو موضوعی مراجعه و یا از قابلیت جستجو در صفحه استفاده کنید ***
 خدایا کمکم کن ...

به غم کسی اسیرم که ز من خبر  ندارد           عجب  از محبت من که  در او  اثر  ندارد
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد           دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

سلام به همگی علی الخصوص به آبجی هستی گل که خبری ازش نیست.
آبجی خانوم این چند وقته اصلاً حالم خوب نیست دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم راستش یه دختر دسته گل پیدا کردم یک پارچه خانوم البته نه الان یک سالی میشه که پیداش کردم احساس میکنم که نیمه گمشدمه و ما واسه همیم ولی... نمیدونم چرا من اینقدر بدشانسم. رفتم بهش گفتم که دوستش دارم ولی انگار اون هیچ علاقه ای به من نداره و دلش پیش یکی دیگه هست البته دقیق نمی دونم ولی فکر میکنم که همینجوری باشه شایدم من اشتباه میکنم و پای کسی در میان نیست.
خودش که یه بهونه آورده میگه میخواد درسش رو ادامه بده منم بهش گفتم که مشکلی ندارم منم ادامه میدم تا هر وقتم بخواد منتظرش میمونم ولی هنوز جوابم رو نداده نمیدونه که من دارم میمیرم کاشکی میدونست چقدر دوسش دارم.
چی کار کنم آبجی کمکم کن هرچی باشه تو دختری بهتر میفهمی این چیزها رو.
اگه این مطلب رو می بینی حتماً نظرت رو برام بذار اینم بگم که من واقعاً دوستش دارم از اعماق وجودم ولی نمیدونم شاید اون ...

***خدایا کمکم کن یه راهی برام باز کن تویی که همیشه کمکم میکنی خودت گفتی برو جلو خودت درستش کن برام***


اینم دو تا آهنگ خوشگل که یکیش از علیرضا افتخاری هست خیلی باحاله.
یکی دیگه هم هست موسیقی بی کلامه که این یکی رو عاشقشم به خصوص اینکه موقع رانندگی تو ماشین باشه البته سلیقه منه شاید شما دوست نداشته باشید.
هیچوقت یادم نمیره اولین باری که این آهنگ رو گوش کردم همش منتظر بودم تا خواننده شروع کنه به خوندن تا پای مردن رفتم ولی صدای خواننده ای نیومد که نیومد!!!

دانلود فایل علیرضا افتخاری

دانلود فایل موسیقی بی کلام

 نظر هم فراموش نشه عزیزان من...

|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 حجله ی مرگ

احساس می گرید ....

امشب خودکشی دست جمعیه ای خاطرات است ...

امشب بانوی آرزو ها

در حجله ی مرگ به ابدیت خواهد پیوست .....

دل او گوشه ای  دنج بی صدا می گرید ...

او خواهد مرد ...

بی آنکه از لرزش شانه هایش دلی بلرزد ....

او می میرد ....

بی آنکه از سردیه دستانش کمی نگران شوند ....

او خواهد مرد .....

عاقبت بانوی آرزوها را بر حجله ی مرگ کشاندند

 و لباس سیاه نیستی بر تنش کردند

دنباله ی پیراهن مشکیه بلندش

بی رحمانه می خندند و بر خاک زخم می کشد

و با هر قدم به جای قدم هایش فخر ...

بر صدای گام هایش حسرت سنگینی می کند.....

چه با وقار به سوی حجله ی مرگ می رود ...

چه بی غرور ....

چه پر سکوت .....

او امشب می میرد ....

اشک های آسمان غسل اش می دهند

با پارچه های سفید رویاها کفنش می کنند

و در خاک بایر دلش دفن می شود ...

بانوی آرزوها می میرد ...

تسلیت ....

او دیگر مرده است ....

ذهن من بیمار است

باز هم هذیان می گوید .....

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  |
 خيلي زود از يادت رفتم عزيزم........
مثل شعر هاي قديمي بوي كهنگي گرفتم

ديگه تازگي ندارم

خيلي زود از يادت رفتم عزيزم

اين روزها چند خطي هم شعر توي تنهايي نوشتم

حيفمه  بيت هاش همين شد

خيلي زود از يادت رفتم عزيزم

يادمه برام مي گفتي توي حرفات از صداقت

عشق نه ! خيلي بالاتر

آره از ته رفاقت.....

كو كجاست اون همه حرفات ؟

 خيلي زود از يادت رفتم

كو كجاست عاشقيه چشمات ؟

 خيلي زود از يادت رفتم

من شكستم ، اين دلم  هنوز ، پي اعتماد با تو

دلمو خوش كردم اما بي تو و با ياد با تو

دل اينجا توي سينه بي تو پوسيد و نگفتم

تو دلم غصه ام همينه

خيلي زود از يادت رفتم

گله اي ندارم از تو مي دونم سياهه بخت ام

گله ام فقط همين بود

خيلي زود از يادت رفتم عزيزم ......

|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه هفدهم آذر 1387  |
 تورو مي خوام

وقتي كه پيشم نيستي و دوري ، اونقدر دور كه نمي بينمت

مي گم مي گذره  اين چند روزه  تورو  تو آغوش  مي گيرم

حالا وقتي كه پيشمي تو ، دستات وقتي توي دستامه

فكر مي كنم كه آخرش تو ، ماله من نيستي ، مي ميرم

هر جاي دنيا كه باشي تو ، چشم من تا آخر دنيا ، دنبالت مي مونه

بدون كه تو دنياي ديگه ، دوباره دستاي گرمت رو مي گيرم

مي كشه اين فكر منو آخر ، كه ماله كس ديگه بشي ديوونه ديوونه

نمي دونم  مي دوني  كه من اگه ازت دور بمونم زود مي ميرم

اما روزي مي ياد كه ما دو تا يه جا كه خيلي دور از هميم

شب و روز و با يه غريبه بي قرار مي گذرونيم

اونقدر به تو فكر مي كنم كه ، چشمامو تو آغوشش بستم

فكر مي كنم كه پيش  تو ام ، تو آغوش تو هستم

تورو ميخوام ، تورو  تورو  تورو  مي خوام ......

نگو تو اين دوري از هم  به همديگه نمي شه فكر كرد

چون دل واقعي يه عاشق ، هيچ وقت نمي شه دلسرد

دوستت دارم واسه هميشه ، آرزومه باشي كنارم

نزار تو آغوشي باشم كه اصلاً دوستش ندارم

تورو مي خوام تورو تورو تو رو مي خوام ......

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه یازدهم آذر 1387  |
 عجب صبري خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول که اول ظلم

را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و

زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اکر من جای او بودم که می دیدم ، یکی عریان و لرزان دیگری

پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر

استغفار این بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان

مسجد صد لانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او باشم ......

همان بهتر که خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد ،

                  عجب صبری خدا دارد !!!!!!

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه هفتم آذر 1387  |
 قطره نوش غم شدم عمری

 از سبوی دل عطش خالی نشد

گریه درمان عطش سالی  نشد

گفته بودی  سوختن دارد  ولی

خوش خیال ساده را حالی نشد

قطره نوش غم شدم عمری ، چرا

بذر  امید   دلم  شالی   نشد

گر چه  عمری  در خیالت  بافتم

تار  و  پود وهم  من  قالی نشد

از زبان چشم  خوردم  زخم ها

قسمت چشمم چرا لالی نشد

عقد کردم  گر یه را بی تو ، هنوز

عقده از چشمان من خالی نشد .....

منبع: نگین سبز

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه چهارم آذر 1387  |
 زندگي قافيه ي شعر من است
زندگي قافيه ي شعر من است

شعر من وصف دلارايي توست

در ازل شايد اين

سرنوشت من بود

مي سرايم به اميدي كه تو خواني

ورنه آخرين مصرع من

قافيه ي اش مردن بود

تو بي آنكه به فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چي ..... ولي رفتي .....

منبع: نگین سبز

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه دوم آذر 1387  |
 بدرقه عشق
زير باران ستاره

با بغلي از نور

براي چيدن

يك خوشه بشارت رفت

تكيه زد

بر باورهاي خويش

و در ايستگاه زمان

                       به انتظار ايستاد

ملتمسانه عشق را بدرقه كرد

                                                  تا نگاهي ديگر .......

منبع: نگین سبز

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه سی ام آبان 1387  |
 صبر پايان همه ي انتظارهاست ؟؟؟!

کاش تنها می دانستم چه شد بر من ، چه شد بر تو

آه ، چه بیهوده می اندیشیدم که :

               صبر پایان همه ی انتظارهاست ........
|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |
 به هنگام آشفتگي مرا خبر كن

هر آینه نیازمندم بودی  ای کاش بگویی

کس نگفته است که زندگی کار ساده ای است ، گاهی بسیار

سخت و ناخوشایند  می نماید .

امّا با تمام فراز و فرودهایش ، زندگی ....

از ما انسانی بهتر و نیرومندتر می سازد

حتی اگر در لحظه ، حقیقت آن را در نیابیم

به یاد آر ....

که در آزردگی ، رنج از خود دور داری

و در دلتنگی ، بگذاری اشکهایت جاری شوند

و در خشم خود را رها سازی

و در ناکامی بر خود چیره شوی

تا می توانی یار خود باش

می توانی بهترین دوست خود باشی

امّا به هنگام آشفتگی مرا خبر کن !

می کوشم ، بدانم چه وقت باید در کنارت باشم

امّا گاه ممکن نیست ، پس خبرم کن

عشق بالاترین هدیه ای است که می توانیم به یکدیگر بدهیم

و ایثار یکی از بزرگترین لذت هایی است

که به ما ارزانی شده

من اینجایم هر زمان و همیشه

تا هر آنچه دارم به تو هدیه دهم

|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |
 نيروي درون

نیروی درون را همواره به یاد آر :

هنگامی که سختی ها در پی تمام تلاش هایت را در هم می شکنند

 گویی هرگز فردایی از راه نخواهد

رسید ، امّا امید آن است که فردایی بهتر از راه برسد .     

 در ژرفای وجودت نیرویی نهفته است تا تو را

در تحمّل تمام رنج های امروزت یاری برساند
|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |
 غزل هايم

به اعتبار شعرم قسم

          به اندوه چشم هایم که ترک خورد

                                          و قطره قطره شکست

به تو

به چشمهایت سوگند

به افق های دلتنگی

و بارانی غم آلود بی تو بودن

به بزرگترین ایثارها

به عشق سوگند

                               سرسبزترین غزل هایم تقدیم توست

|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |
 فردا

فردا تمام تبسّم ها رنگ می گیرد

و خالی فضای کوچه را احساس پر می کند

فردا کوچه به کوچه فریاد می زنم غزل هایت را

تا کوچه ها نيز شریک خوشبختی ام باشند

قاب بزرگ انتظار ات را به چشمانم آویخته ام

تا فراموش نشود

                           فردا می آیی.....
|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |
 با دلم مي ماني ؟
خاطرم نيست ، تو از باراني ؟

يا كه از نسل نسيم ، هرچه هستي گذرا نيست هوايت .....

فقط آهسته بگو  :

                          با دلم مي ماني؟؟؟؟؟؟ 

|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه نوزدهم آبان 1387  |
 دليل تنهايي ما

در نهانی به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند

و در آشکار از کسانی  که دوستمان دارند غافل ایم...  

          شاید این است دلیل  تنهایی ما !       

 

                                                      (( دکتر علی شریعتی))

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 عشق دروغ من و تو

رفته بودیم که دور از انظار دیگران ، ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه ، زیر روشنایی مات

ماه گردش کنیم ....

آسمان کاملاً صاف بود ، ناگهان پاره ابری  سیاه  صورت  نازنین  ماه را ، در سیاهی  خود  نا پدید

 می کرد ...

گفتم : آسمان به این صافی ، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه ، از گریبان ما چه می خواهد ؟ اشاره به

ابر کرد ، آهی کشید و گفت : آن ؟ ابر نیست ! عصاره است ، عصاره ی ناله های  پنهانی  عشاق

واقعی است ...

روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد ......

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 من در هر ثانيه مي ميرم

زمان جلاد هر روز بر گذر ثانیه هایش ضربه ای از تیشه ی بی رحمش را به ریشه ی وجودم هدیه

می دهد و من در هر ثانیه می میرم و در ثانیه ای دیگر به جبر زمان متولد ....

چه دردی است در پس ثانیه ها جان دادن

بازیچه ی زمان بودن و د م نزدن ....

 

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 دردهايم بي رنگ است

قلم چنگ می زند بر کاغذ

باز هم کاغذ سفید است ...

آشفتگی هایم رنگ پریده ...

دردهایم بی رنگ است ....

واژه ها رو به رویم ساکت ...

و من دیگر جوهر ندارم ....

شاید تمام شده باشم ....

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 سايه من

بر شانه هایش تکیه می زنم ...

از غربت تن اش چمانش خیس می شود

ساکت ....

سیاه .....

سرد ....

هم هیبت من است

سایه ی افتاده ی من  بر دیوار ....

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 مي خواهم حرف بزنم

ظرافت دنیایم را از نگاهم بخوان

تلنگریست تا شکستن ....

لطافت روحم را لمس کن

تشته ی نوازش است ....

در سکوتم حرف های نا گفتنی را بخوان

بخوان ...

می خواهم حرف بزنم ....

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 ديگر دوستم نداري

این روزها در هر ثانیه می شکنم

مرور نجواهای عاشقانه ی تو را در تصویر خیال دیگر می بینیم

و در تداوم یقیین دیگر باز نخواهی گشت

جام سوگ را گریان بالای سر می برم

می دانم ...

این حقیقت است :

                                     دیگر دوستم نداری ......
|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 روح من درد مي كشد

غم سر می کشم ....

او جیغ می زند ....

نیمه ی پنهان من ...

درد می کشد ...

کاش هیچ وقت سپیده ای نبود ...

روح من درد دارد ....

روح من درد می کشد و تنم ...

چه بی غرور به حال خود می گرید ...

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 كودك درون من

مداد رنگی هایش را بر می دارد

می خواهد خودش را آبی کند ....

آبیه ی کم رنگ ...

به رنگ آرامش آسمان ...

کودک درون من هنوز نمی داند

سیاهی بر هر رنگی غالب است ....

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 خواب خاكستري

خواب خاکستری ...

درب اتاق خاطره ام نوشتم

ورود ممنوع

اینجا اتاق مردگان است....

و قفل فراموشی را بر درش زدم

روح  سرکش من

هر شب به اتاق ممنوعه می رود

با خاطرات پوچ و مرده شاد می شود ....

باز هم تو را می بوید !!

و تا سپیده دم در آغوش توست ...

چشمانم ، چشمان من

هر صبح از حماقت هایش خیس است ...

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 تنهايم

تنهایم....

من....

بیوه ی باکره ی گورستانم

روحم را ....

به عالمی طلسم شده بی بها فروخته ام

و جسمم را...

با عشق

به لاشخورها تقدیم کرده ام ......
|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 مرگ برگ

باد وحشی پاییزی سر می رسد ...

صدای پیچش بی رحمانه ی باد

بر برگ های نیمه جان سمفونی مرگ می نوازند

برگ های رنگ پریده از ترس وداع بر زمین می ریزند....

و رهگذری ، فریاد آخر را

به وجود زرد و رنجورشان هدیه می دهد

صدای خرد شدن برگی خشکیده.....

یک قدم ساده ی دیگر و باز هم تکرار، برگی وداع گفت ....

فصل وداع برگ و محبوبش و صدای ناله ی  وهم انگیز  برگ ها

ملودی غم انگیز پاییز است ....

چه حسی است بر روی ترد شدگان بی جان قدم برداشتن؟!!!

مگر آوای مرگی دردناک دلنواز است؟!!!

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387  |
 دوست می دارم دیوانه باشم

گاهی دوست می دارم دیوانه باشم

هیچ درک نکنم ، نفهمم ....

در دنیای خویش آزادانه ....

وای خدایا ، چه لذتی ....

در دنیایی زیستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...

نمی دانم تا کی باید عاشق بود ؟

باید پنهان کرد عشق را....

دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد

مبادا باز این دل دیوانه سر بر آورد

 و دوباره عاشق شود....     

                                    
|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387  |
 حلقه

دخترک خنده کنان گفت : که چیست  راز این حلقه ی زر ؟

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر؟

راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است !

مرد حیران شد و گفت :

حلقه ی خوشبختی است ، حلقه ی زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد

سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر به هد ر رفته ، هد ر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای از این حلقه که در چهره ی او بار همه تابش و رخشندگی است

                                        حلقه ی بردگی و بندگی است......

 

|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387  |
 من کیستم؟!!!

من کیستم ...

من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.

من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.

من«مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.

من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.

من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.

من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.

من«مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

من«بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.
من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.
 
برای خواندن بقیه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387  |
 قلمرو عشق
اگر بگويم كه سعادت حادثه اي است بر اساس اشتباهي

اندوه

سراپايش را فرا مي گيرد

چنان چون درياچه اي كه سنگي را

و نيرو را

 چرا كه سعادت را

جز در قلمرو عشق باز شناخته است :

عشقي كه

به جز تفاهمي آشكار نيست

بر چهره ي زندگاني من

كه بر آن هر شيار

از اندوهي جانكاه حكايتي مي كند

نخست

دير زماني در او نگريستم

چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم

در پيرامون من

همه چيزي

به هيهات او در آمده بود

آن گاه دانستم كه مرا ديگر

از او

گريز نيست.....

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387  |
 مقدمه هستی
دوستان عزيزم سلام

من تازه افتخار نويسندگي توي اين وبلاگ رو پيدا كردم . سعي مي كنم  چيزهايي بنويسم كه ازم راضي

باشيد . با نظرات تون بهم كمك و راهنمايي كنيد .

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387  |
 کدهای آپدیت آنتی ویروس NOD32
تعدادی یوزر و پسورد برای آپدیت آنتی ویروس NOD32

خب احتمالاً شما دوست عزیز خیلی وقته که دنبال این یوزر و پسوردهای جدید برای آنتی ویروس نود32  (Nod32) خودتون بودید ، نه؟ البته منتی نیست چون من هم مثل شما یه وقتایی دنبالش می گردم و دوستان هم لطف می کنند اون رو در اختیارم میزارن من هم از جای دیگه اینارو کپی پیست کردم برین حالشو ببرین یه نظر خشک و خالی هم اگه وقت کردین بذارین...

UserName: EAV-045094222
PassWord: vj8eautvn2


UserName: EAV-04436355
PassWord: hdemstaf6e


UserName: EAV-04257473
PassWord: tnjk3fea8a


UserName: EAV-04457150
PassWord: 5sh2whdwnn


UserName: EAV-03450075
PassWord: b43vurhcbd


برای دیدن تعداد بیشتر User , Password برای آپدیت NOD32 روی ادامه مطلب کلیک کنید...

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387  |
 
 
بالا

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد.

All Rights Reserved 2005-2008 © by www.NegineSabz.Coo.ir